لطیفه های کودکانه
-يک نفر مي خواست يک ماهي را خفه کنه هي سر ماهي را زير آب مي کرد و در مي آورد . -يک نفر به کله پزي ميرود. فروشنده از مشتري مي پرسد: آقا چشم بذارم؟مشتري: بله، ولي اول بذار قايم بشم ... -کمک خلبان: خلبان نگاه کن، آدمها از اين بالا مثل مورچه مي مانند خلبان:چيزي که تو مي بيني همان مورچه است چون ما هنوز پرواز نکرديم! -مادر: ديشب ، دو قطعه شيريني مانده بود ولي حالا فقط يکي مانده است.دختر: چون هوا تاريک بود ، شيرين دومي را نديدم . -معلم: آخرين دنداني كه در مي آيد چه دنداني است؟ شاگرد: دندان مصنوعي. -يك روز كبريتي سرش را خاراند، آتش گرفت . -معلم: بگو به غير از اكسيژن چه چيزهايي در هوا وجود دارد؟ شاگرد : آقا اجازه، كلاغ ، ...
نویسنده :
باباجون
12:54


